سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
نوروز بر همگی مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشید.
۲ ٬ ۳روز اول عید نیـستم.انشاالله به همتون خوش بگذره.لحظه ی تحویل سال یادتون نره منو دعــــــــــــــــــــا کنیـــــــــــــد
.
راستی خیلی حولکی دارم به روز میکنم.
موفق و پیروز باشید.
التماس دعا
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:51 توسط : آیدا
یکشنبه بیستم اسفند 1385
محکومیت تا ابد!!!
همیشه وقتی برای مدتی تنها میشم روزهای اول خیلی به خودم میرسم.برای خودم غذا درست میکنم٬میوه میارم٬با دوستام میرم بیرون٬کارای مفید انجام میدم٬.....روز دوم تا ظهر میخوابم چون خونه آرومه و هیچ صدایی اذییتم نمیکنه.واسه ناهار یا یه چیز حاضری درست میکنم یا میرم از بیرون میخرم.همه ظرفا میمونن.خونه هم کلی نامرتب میشه مخصوصا اتاقم.روز سوم دیگه اصلا حوصله ندارم کار کنم.حتی حوصله ندارم چیزی بخورم.تنهایی اذییتم میکنه.کم کم هم ترس میاد سراغم(نتیجه اینکه کارام برعکسه).هی زنگ میزنم:کجایید؟کی میایند؟اواخر روز سوم به خودم میام که وای خونه چه اوضاعی داره!!!وای ظرفا!!!اتاقم!!!حس یه دختر خوب و خانم میگیرتم و احساس میکنم الان باید لیاقت خودمو واسه خانه داری نشون بدم.زود با کلی حسای مثبت ظرفارو میشورم و جمع میکنم٬خونه رو هم مرتب میکنم٬اتاقمو هم برق میندازم و با کلی تدارکات مفصل آماده ی استقبال از خانواده میشم.بعد از ۳ روز میان....فردا صبحش میز محاکمه شروع میشه!چرا این کارو نکردی؟چرا این کارو کردی؟چرا اینو به فلانی نگفتی؟چرا اینو به فلانی گفتی؟چرا اصلا رفتی؟چرا نرفتی؟باید این کارو می کردی٬نباید این کارو میکردی٬باید به اونم می گفتی٬نباید به اون میگفتی٬بـــــــایـــــــــــــــــــد..........فلانی اینو گفت٬ منظورش به تو بود٬الآن فلانی اینو میگه٬الآن میگن حتما.....میگن٬میگم٬میگن٬میگم...تا بالاخره با صدای بلند میگم چـــــــــــــــــــــون:.........!!!!!هردوشون ساکت میشن.بغض گلومو میگیره.یه کم به جوابم فکر میکنن.یکیشون دوباره شروع میکنه به ادامه دادن بایدها و نبایدها.اون یکی میگه:دیگه بسه!من فهمیدم جریان چی بوده.آیدا حق داشته.منم بودم تو اون موقعییت همین کارو میکردم.بلند میشم میام تو اتاقم بغضم میترکه......
دیگه خسته شدم.نمیخوام به سازه این و اون برقصم.نمیخوام به بایدها و نبایدها گوش کنم.نمیخوام تا دلیل کارمو نگم تا حد مرگ محکوم بشم.نمیخوام هرحرفی میشنوم و یا هر چیزی می بینم ویا چیزایی که تو مغزم میگذره و طرز فکرم درباره ی این و اونو بیام به بقیه بگم تا بهم حق بدن یا با اونا هم به خاطره کارا و حرفام بحث کنم تا محکوم و له نشم.میخوام برداشتهای زندگی و اطرافیانمو واسه خودم تنها داشته باشم؟(اینها واقعا چیزای زیادیه که من میخوام؟؟؟؟)مگه خودم نمیتونم تصمیم بگیرم؟چرا یه بار نمیگن حتما یه چیزی دیده یا شنیده.حتما حق داشته!!!اصلا از این تعجب میکنم که چه جوری به خودشون اجازه میدن به حق من درباره ی زندگیم و ارزش های شخصی واسه زندگی و عقایدم تجاوز کنن؟مگه هر کاری میکنم مسئولش اونا هستند که سعی دارن طبق عقیده ی اونا رفتار کنم؟من در مورد کارایی که انجام میدم یا حرفهایی که میزنم خودم مسئولم نه این و اون که بخوان به جای من تصمیم بگیرن یا به جای من جواب بدن(جواب که چه عرض کنم فقط شنیدن انتقادات!) بعدش بیان هی منو سرزنش کنن که چرا اینو گفتی؟چرا اینو نگفتی؟چرا.....؟؟؟چرا نمیگن برید از خودش بپرسید؟چرا نمیزارن من با منطق و دلیل خودم واسه انجام کارام یا حرفام باهاشون بحث کنم؟ تا کی باید جلوی این و اون ضعف داشته باشن؟چرا فوری میان منو سرزنش می کنن که آره کاره تو درست نبوده؟و تا میخوام متوجهشون کنم کلهم عقیده و منطقمو میبرن زیر سوال؟چرا نمیزارن خودم٬با عقیده و قانون خودم٬زندگی و رفتار اجتماعی داشته باشم؟یعنی این حق رو هم ندارم؟ بابا من نمیخوام مثل اینا باشم.من برای خودم زندگی میکنم نه برای اونا.من نمیخوام چون اونجوری که اونا میخوان هستم بهم بگن آدم خوبیه.من میخوام واسه وجدان و وجود خودم خوب باشم نه واسه اونا.من نمیخوام کاری که دوست دارم و می خوام انجام بدم و حقم هم هست به خاطره این و اون که همیشه بی دلیل و یا با بهانه های مختلف محکومم میکنن انجام ندم.چرا انجام خیلی کارا واسه اونا حقه ولی واسه من شرمه؟چراشکستن حرمتها واسه اونا گناه نیست ولی واسه من معنای واقعی شکست حرمته؟چرا؟؟؟:چون اونا همیشه به خودشون و به کاراشون و به منطقشون حق میدن.چون توی قانون اونا اول خودشون بعد این و اون.درسته.کاره درستو اونا انجام میدن نه اینایی که اول بقیه٬بعد خودشون.آخه به چه قیمتی؟اونم فقط ظاهرا چون هر چی هم که باشه بالاخره به خاطر یه کارشون همه خوبیاشون میره زیر سوال و بازم محکوم میشن ولی به جاش هی اونا بزرگ و بزرگ تر و حتی بعضی وقتا نعوذباالله مقدس میشن.
من که تا الان تابع عقیده های این و اون نبودم از این به بعد هم نمیخوام باشم.کسی هم حق نداره محکومم کنه هرچند تا حالا بارها به خاطر عقاید شخصی و سیاست زندگیم محکوم شدم و به احتمال 99% محکوم خواهم شد ولی مهم اینه که من این حقو به هیچ کس نمیدم و نخواهم داد و تا موقعی که من این حقو به کسی ندم همه بایدها و نبایدها سنگ در هاون کوبیدنه و هر کسی هم بخواد کوچکترین دخالتی کنه باهاش برخورد میکنم.من قانون و اساس زندگیم خیلی وقت پیش ها شکل گرفته و مدتهاست باهاش زندگی کردم و یاد گرفتم که به چه قیمتی باید اطرافیانت رو تحمل کنی.یاد گرفتم واسه خودم زندگی کنم و با هر کسی هم مثل خودش باشم نه به خاطره این و اون کلی عذاب وجدان بگیرم و زجر بکشم.یاد گرفتم شخصیت بعضی انسانها چقدر ارزش داره ولی به جاش شخصیت خیلی از آدمای متظاهر هیچی نیست.
گاهی وقتا با خودم فکر میکنم شاید همه اینها یه امتحان الهییه که خدا با قرار دادن این آدما سر راه ما میخواد خیلی هامونو امتحان کنه تا ببینه هر کدوممون چه قدر ظرفیت تحمل این خودخواهی هارو داریم!!!
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:21 توسط : آیدا
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
هفته ای که گذشت!!!
هفته ای که گذشت هفته ی خوبی نبود هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی.کلی اتفاقای بد افتاد.از شنبه شروع شد تا همین چند دقیقه پیش.حالا فردا دیگه چی بشه ؟٬معلوم نیست!!!
با دیدن یه صحنه تو خیابون آنچنان اعصاب و اوضام می ریزه به هم که اصلا دیگه دوست ندارم بمونم.می خوام برم خونه.اصلا یادم رفته واسه خرید چی اومدم بیرون.قدم هام سنگین شدن.سرم داره گیج میره.مغزم قفل شده.اصلا دوست ندارم حرف بزنم اگرم بخوام زبونم یاری نمیکنه.یه حسی بهم میگه از خرید صرف نظر کنم.با اینکه ضروری هست و راه تقریبا طولانی هم اومدم و می دونم حوصلم نمیشه دوباره بیام ولی دوست دارم برگردم.نمیتونم برگردم.چون خانواده تو این موقعییت فقط به خاطر من اومدن.نمی تونم به یه روزه دیگه موکولش کنم.مجبورم برم.مجبورم اون وضعو تحمل کنم.دوباره اون صحنه رو می بینم.پاهام سست میشه.حاضرم همه چیمو بدم ولی فرار کنم.نمیشه.ادامه میدم.سعی می کنم حواس خودمو پرت کنم.می دونم رنگم پریده.بدنم یخ کرده.تا حدودی هم دستام می لرزه.به مغازه ها نگاه می کنم ولی فایده نداره.سرم یه تیر حسابی می کشه.حتی نمی خوام اون لحظه٬از حسی که دارم برای کسی بگم.حرکاتم تحت کنترل مغزم نیست.یه حس ناخودآگاه همه حرکاتمو کنترل میکنه.چیزایی که میبینم به مغزم انتقال پیدا نمی کنه و تجزیه تحلیل نمی شه.فقط نگاهه.یه نگاه گذرا.به همه٬به آدما٬به مغازه ها. به عبارتی قدرت افکار و تصمیم گیریم به مینیمم رسیده.مدام تو ذهنم میگم آخه خدا چرا؟؟؟چرا دقیقا اون اتفاق باید اون موقع بیوفته؟؟؟!جلوی من؟؟؟! اصلا چرا من باید اون صحنه رو ببینم؟؟؟خودت که می دونی به این موضوع حساسم

.
رفتم دانشگاه.با یکی از دوستام کارمون درست شد که همین ترم بریم و دچار مرخصی اجباری که قانون دانشگاه واسه امثال ما بود نشیم و به عبارتی یه ترم عقب نیفتیم البته اون مسبب بود وگرنه من که ناامید بودم و همین جوری داشتم غصه این مدت بیکاریو می خوردم.اون پارتی داشت.با هم رفتیم.با پی گیری های پیاپی اون روز به هردومون واحد دادند.من که از فرداش کلاس داشتم.چون تو حذف و اضافه بود.رفتم دانشگاه جدید.کلاسای جدید.آدمای جدید.درسای جدید.استادای جدید و کلی چیزای جدید دیگه.دانشگاه اینجا بد نیست ولی من دانشگاه اونجارو بیشتر دوست داشتم.جو اونجا بهتر بود ولی به جاش اینجا ظاهرا استاداش بهترن.مسیرش هم بهتره ولی.....نمی دونم والا فعلا که اوایل آشنایی با محیطه.حالا بیشتر که آشنا شدم میگم.شایدم همه اینایی که گفتم برعکس بشه.فقط می دونم هرچی که هست بهتر از بیکاریه.وای ولی یه آدمایی تو کلاسامون هستند که بیاین و ببینید.اوضاعی داریم
.فردا قراره با دوستم برم .
این روزا روزی ۳ ٬ ۴ بار استرس به مدت یکی دو دقیقه همه وجودمو میگیره٬ هر دفعه هم که اینجوری میشم بعدش حتما یه اتفاقی می افته حالا در حد هر چی که می خواد باشه٬ چه جدی!!!٬ چه غیر جدی!!!.حتی نمیتونم روی نرمال بودن زندگی واسه یک ثانیه دیگه هم حساب کنم
.
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:59 توسط : آیدا
چهارشنبه نهم اسفند 1385
دلم گرفته!
پنجره اتاقمو باز می کنم. نسیم خنکی آروم از روی پوست صورتم رد میشه.یه نفس عمیق میکشم.کاملا بوی اومدن عیدو حس می کنم.نا خوداگاه لبخند میزنم.یادمه وقتی می رفتم مدرسه این موقع ها که می شد بچه ها بالای تخته مینوشتند چند روز مونده به آزادی.یادش به خیر.عید پارسال خیلی خوب بود.هم از لحاظ مادی و هم معنوی.امیدوارم امسال هم خوب باشه ولی.......
دلم گرفته.میخوام زار بزنم ولی نمی تونم .شایدم میتونم ولی خودم بهش بها نمیدم تا بغضم نشکنه.شاید واسه تو خونه نشستنه زیادی و حوصله سر رفتنمه.البته یه مدتیه اعصابم خیلی ریخته به هم و کلا مشکلات اساسی پیدا کردم.
تو این یک سال و اندی اون قدر اتفاقات جورواجور و عجیب غریب تو زندگیم افتاد که حد نداره.بعضی از مطالبمو که دوباره میخوندم حالم از بعضی از احساسام به هم میخورد.یادش به خیر.....کلی با اون وبلاگم با کلی دوستای خوب و به یاد موندنی خاطره داشتم ودارم ولی نمیدونم چی شد..!!!؟؟؟؟ نمی دونم چی شد که من از اون دنیای قشنگ و زیبای خودم رفتم تو یه دنیای مجازیه زجرآور.دنیایی که دیگه ماله خودم نبود.خودمم هم دیگه ماله خودم نبودم.وای وای یادم که میاد باز میریزم به هم .نمیدونم کی منو برد تا اونجاها؟؟؟دوست!؟٬احساس!؟٬دشمن!؟٬شیطان....!!!؟؟؟نمیدونم.من دیگه آدم قبلی نبودم.دیگه بعضی از احساسای قشنگمو نداشتم.نمیدونم چی شده بودن اون احساسام فقط میدونم که نبودند.هیچی مثل قبل نبود.توی ذهنم آدم های اطرافم هم مثل قبل نبودند.دوران عجیبی بود.من عوض شده بودم.من بزرگتر شده بودم.من داشتم یه کم با زندگی و سختیاش آشنا میشدم و تازه خیلی مواقع با اونا دست و پنجه هم نرم میکردم.خلاصه داشتم از اون دوران شیرین و بچگی بیرون میومدم.توی این مسیر پر فراز و نشیب خیلی ها رو شناختم.با بعضی ها رابطم بیشتر شد و با بعضی ها هم کمتر و یا کلا قطع رابطه و البته هنوز فعلا پشیمون نشدم.
بعد از مدتی دوباره برگشتم به همون دنیای واقعی ولی این دفعه من عوض شده بودم .من شده بودم یک آدم٬با افکار و عقیده ها و روحیات جدید که البته پایه همشون همون دوران گذشته بود ولی با رشد و منطق بیشتر.حالا دیگه حالم از اون احساسا به هم نمی خوره چون همونا باعث شدند من نگاهم به زندگی عوض بشه گرچه بعضی هاشون ضربه های زیادی بهم زدن ولی بعضیاشونم واقعا کمکم کردند.دوران سختی بود.ولی به نظرم تموم شد البته به این موضوع ایمان دارم که احساسات و افکار در انسان دائما در حال تغییر و تحول هستند و هیچ وقت به ثبات ابدی نمی رسند ولی من خیلی سعی میکنم که بعضی از احساسای قشنگ گذشتمو دوباره لمس کنم.
فعلا که این روزا کماکان دلم گرفته و می خوام زااااااااااااااااااااااااااااار بزنم.
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:43 توسط : آیدا