یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
احساس سرکش...!!!
......این روزا خیلی داغونم.دیگه هیچ روحیه و انگیزه ای برای زندگی کردن ندارم!!!!واقعاً سوختم تمام شده! از دست قلب و احساس و عقلم کلافه شدم....هر کدومشون یه سازی میزنند و من نمیدونم به سازه کدومشون برقصم! بازم افتادم تو یه بحران احساسی و ذهنیتی که اگه دست از پا خطا کنم خیلی چیزارو میبازم.دیروز یه آدم عصبی٬بی حوصله٬افسرده و مضطرب بودم!یکی از دوستام....
گفت:چته؟؟!
گفتم:اعصابم ریخته به هم!دلم گرفته!!!
گفت:چرا؟!شکسته؟!
گفتم:آره!
گفت:چندتا ترک برداشته؟!چندتا تیر خورده؟؟!
گفتم:۲تا!!!
گفت:پس الآن ۴ تکه شده؟!
گفتم:نه! ۲ تکه!
گفت:پس ۱ تیر خورده و از وسط نصف شده؟!
گفتم:آره ۱ تیر خورده که الآن شده ۲ قسمت!
گفت:داره اذییتت میکنه؟
گفتم:آره!شدیداً دارم زجر میکشم!
گفت:کدوم تکش عذابت میده؟!
گفتم:نیمه ی احساسم!داره میپیچونتم!داره خردم میکنه!حوصله هیچ کس و هیچ چیزو ندارم.
گفت:عیب نداره.لازمه!باعث میشه قدر هردوشونو بدونی٬هم احساست و هم عقلت.
گفتم:یعنی چی؟!!!
گفت:یعنی هیچ کدوم بدون اون یکی نمیتونه سالم باشه!
گفتم:احساسم داره بازیم میده!داره دیوونم میکنه!
گفت:خب همین باعث میشه یه کم جدییت و مقابله رو یاد بگیری!
گفتم:این با بقیه فرق داره٬یه زخم عمیق و قدیمیه!خاطرات هم جزئشه!
گفت:خب پس جدی باهاش رفتار کن که جرأت نکنه بازیت بده!زخم و احساسای قدیمی همیشه دردشون بدتر از بقیه است!!!مواضب باش!!!
همون لحظه این جمله اومد تو ذهنم و با خودم گفتم:
"یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند٬ طلب عشـــــــــــق به هر بی سروپایی نکنیم......!!!!"
ولی فایده نداره!من حوصله هیچ کس و هیچ چیز و هیچ احساسی رو ندارم!چون فعلاً نه عشقی هست و نه طلب عشقی.....!!!
التماس دعا....!!!
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:13 توسط : آیدا
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
طبیعت زیبای بهار و حس خودتحلیلی....!
با اینکه عاشق زمستونم ولی از موقعی که به این خونه اومدیم همیشه از پاییز سال قبل برای اومدن بهار و تابستون سال دیگه بیتابی کردم چون واقعاً لذت و طبیعتی که از منظره نصیبم میشه رو حاضر نیستم با هیچی تو زندگیم عوض کنم.حتی اگر ساعت ها و روزها تو خونه تنها بمونم و بیرون نرم با نگاه کردن به طبیعت و فکر کردن به خیلی چیزها وقتم به بهترین حالت ممکن میگذره.حتی شب ها هم حاضرم ساعت ها بیدار بمونم ولی منظره زیبای آسمون رو از دست ندم.دقیقاً مرز بین زمین و آسمان به وسیله خط منحنی شکلی که ناشی از برآمدگی های مرتفع کوه هست از هم جدا میشه.گاهی وقت ها ابر هم به این مرز٬پیوند میخوره و ظاهرشو بیش از پیش دیدنی و فوق العاده میکنه.حالا که اخیراً باران هم اومده و سبزه ها سرک کشیدند.انگار کوه پارچه ی چمنی و سبزی روی خودش کشیده.بهترین و آرام بخش ترین لحظات زندگیم همین زمان هست که طبیعت٬مجبورم میکنه از زندگی لذت ببرم و خدارو بیشتر کنار خودم احساس کنم.خیلی وقت ها خودم و روحم٬با دیدن این منظره کلی با هم گپ میزنیم.
پرده رو کنار میزنم و از پنجره ی درمانند اتاقم به منظره روبرو خیره میشم.تا چند لحظه قبل بارون شدیدی همراه با تگرگ زمین رو سیراب کرد ولی آروم شد.در اون لحظه آرامش عجیبی همه وجودمو میگیره.با این که سرما خوردم ولی بدجوری دلم میخواد برم تو تراس اتاقم و این صحنه رو بدون مانع شیشه ببینم.میرم بیرون.نسیم خنکی آروم از رو صورتم رد میشه.یه نفس عمیق میکشم ولی چون سرما خوردم زیبایی و لذتشو نمیتونم حس کنم ولی کاملاً متوجه میشم هوا به بهترین حالت ممکنه.یه نگاه به آسمون میندازم.اشکام خودبه خود و آروم جاری میشند.دوست دارم تا می تونم گریه کنم ولی نمیشه.روحم نیاز داره آروم اشک بریزه.همینطور که ایستادم بر میگردم و چون چراغو خاموش کردم تصویر خودمو از تو شیشه رفلکس اتاقم میبینم.به شیشه ی آینه مانند نزدیک میشم.زل میزنم به خودم.به صورتم و اشکام لبخند میزنم.همیشه وقتی اشکامو تو آینه میبینم بهشون میخندم_نگاشون میکنم و بهشون لبخند میزنم_دلم براشون میسوزه که گیر کی افتادند!! از تو شیشه یه نگاه به پشت سرم میکنم و دشت وسیع و کوه بلند روبری اتاقمو میبینم.دلم برای خودم میسوزه که با این سنم و با این همه سال٬هنوز اندر خم خیلی از کوچه ها موندم.....این روزا خیلی سرنوشت و آخر عاقبت زندگیم داره مغزمو مشغول می کنه و از این جهت خیلی اتفاقات هم در همین زمینه برام می افته یعنی به عبارتی خودم خیلی دارم برای خودم بار و بُنه جمع میکنم.حالا چه منفی یا مثبت فرقی نداره ولی ظاهراً اکثرشون کارای نادرسته که بعدش تا یه مدتی دست از سر خدا برای بخشش و عفو مجدد بر نمی دارم.کارها و گناهانی که خیلی وقتها میتونم برای مقابله باهاشون سعی کنم ولی حیف که صبر و تحمل ندارم و زود میشکنم.بعدش هم کلی خودمو سرزنش می کنم.حتی گاهی وقت ها حالم از خودم به خاطره نداشتن جدییت در منعشون به هم می خوره.....این روزها یه مسئله ای٬سخت ذهنمو درگیر کرده٬هرچند همیشه این موضوع٬دغدغه ی اصلی من بوده ولی یه چند وقتیه که داره اضطرابمو بیشتر میکنه.بعضی وقت ها تعجب می کنم که من حتی جرأت و مجال رویاپردازی هم ندارم که حداقل اونجا آرامش داشته باشم چون هیچ وقت نشده بدون دغدغه و با اطمینان برم تو رویاهام٬دائم یه موضوعی مزاحمم شده و تو اوج رویاها سررسیده و همشونو همون موقع متلاشی کرده و بعد منو با یه کوله بار دغدغه و اضطراب برای رویارویی با خیلی از واقعیت های تلخ٬تنها گذاشته......وقتی به منظره ی روبروی اتاقم نگاه میکنم و این همه زیبایی و برکت رو میبینم واقعاً از خودم٬کارام و.....در مقابل خالقم خجالت میکشم.واقعا به چه امیدی منو نگه داشته؟!
مهمونامون رفتند ولی از فرداش رفت و آمدهای فامیل و آشنایان همدیاری نذاشت تنها باشم.بد نبود.خوش گذشت.خانوادگی رفتیم پیک نیک های متنوع و دیدنی.یعنی به عبارتی تعطیلات و استفاده از عیدمون شد 4 روز آخر.البته با بارونی که دیروز اومد٬ ۱۳به در جایی نرفتیم و همه خونه ی ما دعوت بودند و به عبارتی 13به منزل رو به جا آوردیم.ظاهراً از فردا همه ی کلاسامون تشکیل میشه و استادای active مون تشریف میارند چون کلاساشون امروز تشکیل شده.وای یعنی من باید تا شنبه فقط برم سر کلاس فیزیک و ریاضی.اَه
.سرماخوردگیم هم هنوز خوب نشده.البته انصافاً رعایت هم نکردم ولی چه ربطی داره بابا؟؟؟!!!کلی وقته اومده.کنگر خورده لنگر انداخته!!!
.البته جهت اطلاع بگم که ویروسی تشریف دارن و از اونجایی که سرما خوردگی های ویروسی خوش مهمان اند ظاهراً حالا حالاها در خدمتشون هستیم....!!!
.
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:26 توسط : آیدا
یکشنبه پنجم فروردین 1386
دو سه روز اول سال 1386.....
دیشب رسیدیم.دو سه بار٬بارو بندیلمونو بستیم که بیایم ولی نشد.هی کار و گرفتاری پیش میومد.وای 2بارش که با همه خداحافظی هم کردیم ولی باز موندگار شدیم.خلاصه٬ سفر 2 روزه ی ما٬ ۴روز به طول انجامید.ولی دیروز دیگه اومدیم.وای جاده غلغله بود.مثل صف مورچه ها که پشت سر هم راه میوفتند.طرف ما که داشتیم میرفتیم٬تا یه چند کیلومتر اصلا ماشینهای جلویی به خاطر چراغها و پشت سر هم بودن٬مشخص بودند.ماشین های روبرو هم که ماشاالله تا تونستند چراغ به خوردمون دادند.اصلا انگار نه انگار که تو جاده ایم.هیچ اثری از غربت جاده نبود.انگار تو شهریم و تو خیابون داریم میریم.به دروازه قرآن که رسیدیم که دیگه غوغا بود.ترافیک واقعا سنگین بود.
سال تحویل امسال فقط من و خالم و پسرعموی پسرخالم بیدار بودیم و بقیه به خاطر خستگی و سختی نبودن مامان بزرگ خواب بودند.به خاطر فوت مامان بزرگم وعزادار بودن سفره ننداختیم.3 تایی جلوی تلویزیون با دعا و راز ونیاز با خدا سال 1386 رو تحویل کردیم.این خالمو خیلی دوست دارم.خاله بزرگمه.بعضی وقتا واقعا بهش حسرت میخورم نه به خاطر زندگی و موقعیتش بلکه به خاطر صبر و حوصله و مقاومتش تو زندگی.آخه خالم تو زندگیش خیلی زجر کشیده.شوهرش 4 سال پیش سکته مغزی کرد و با اینکه در دوران سلامتش٬کم٬خالم و بچه هاشو حرص نداد ولی بعد از این اتفاق٬ خالم بدون هیچ چشم داشت و تلافی ٬بهش بیشتر ازهمه محبت و رسیدگی کرد و میکنه.آخه بنده خدا اوضاش خیلی وخیمه.اصلا نه میتونه خودش راه بره٬نه میتونه درست حرف بزنه.کسی که تا 4 سال پیش سری بین سرا داشت و یه خانواده و یه بازار از لحاظ اعتبار و برتری و ثروت روش حساب میکردند الآن افتاده یه گوشه خونه و هیچ کاری نمیتونه بکنه و همه کارا و زندگیش دست بچه هاشه و دائم از اینو اون حلالیت میطلبه.واقعا مرگ برای چنین افرادی یه نعمته٬تا اینکه زندگیه اینجوریو تحمل کنند.ولی خالم اصلا به روش نمیاره و مثل گذشته٬هم هواشو داره و هم بهش احترام میزاره تا حدی که شوهر خالم حاضر نیست بدون خالم جایی بره و اجازه نمیده بچه هاش ببرنش.این از این.پارسال هم همین خالم پسر 30 سالشو اواخر دی از دست داد و آرزوی داماد شدن پسر دومش به دلش موند یعنی پارسال هم عید نداشت و با یه داغ بزرگ سال 1385رو تحویل کرد ولی یه سفره کوچولو انداخت! امسال هم که مامان بزرگم اوایل بهمن فوت کردند٬یعنی به عبارتی خالم مونس و همدم سختیاشو هم از دست داد.امسال خالم بهم گفته بود اگه برای تحویل سال بیدار شدی بیدارم کن آخه خیلی به این مسائل اعتقاد داره.موقع تحویل سال یه غم خیلی بزرگ تو چشماش موج میزد.2 سال عزادار و 4 سال هم نگهداری از کسی که سالها جیگرشو خون کرده بود ولی با این حال سعی میکرد هیچ کس از غم بزرگی که مثل مار رو سینش چمبره زده بود باخبر نشه.اون موقع ها هم٬خالم زیاد از زندگی و شوهرش انتقاد نمیکرد و همیشه خداروشکر میکرد ولی همه میدونستیم چه رنجی رو تحمل میکنه چون بچه هاشم آنچنان دوای دردش نبودند مخصوصا پسر سومیش که تا تونست خالمو جزوند هر وقت هم خالم چیزی میگفت مشخص بود که دیگه خیلی داغونه و واقعا صبرش تموم شده.همه دوسش داریم چون میدونیم چقدرخانوم و آبرودار و پاکدامن و رئوفه.اونم میگه من تو کل خواهر و برادرزاده هام٬آیدا و سارا و محمد رو از همه بیشتر دوست دارم.همیشه هم میگه قدر زندگیتونو بدونید و تا میتونید آرامش داشته باشید.حالا غرض از این حرفا اینه که همین زنی که این همه رنج و سختی رو تحمل کرده٬خواهراش که مامان بنده و اون یکی خالم هستند رو دلداری میده و یه بار شنیدم به مامانم گفت:من که دیگه نباید به شما بگم با این زندگی!!!شما باید خودتون بدونید که گریه و زاری دیگه فایده نداره نباید اینقدر غصه بخورید.اینو که شنیدم دلم آتیش گرفت.میخواستم همون لحظه زار بزنم.به نظرم انسانهای اینجوری که این همه با سختی های زندگی دست و پنجه نرم کردند واقعا به این نتیجه رسیدند که زندگی ارزش خیلی چیزارو نداره!!!!
نمیدونم چرا هر سال موقع تحویل سال ناخودآگاه اشک میریزم؟!شاید به خاطر نگاه کردن به گذر یک سال دیگه از عمرم و استفاده نکردن آنچنانی از لحظات وفرصت های خدادادی و یا شایدم به خاطر بررسی خودم درعرض چند ثانیه تحویل سال و پی بردن به تغییر نکردن آنچنانی در وجودم باشه ولی هیچ وقت جواب درستو نفهمیدم چون یه احساس عجیبه و اصلا نمیشه در ورای کلمات تعریفش کرد.خب هر کسی یه انتظاری از خودش داره و نسبت به انتظاراتش خودشو میسنجه.
یه سرمای شدیدی خوردم که نگید و نپرسید.اصلا صدام در نمیاد.گوشام هم سنگین شدند.صدام که میزنن نمیشنوم.فردا هم قراره یه لشکر برامون مهمون بیاد(دخترخالم با تمام خوانواده شوهرش)نمیدونم با این اوضاع و سر و وضع سرما خوردگی باید چکار کنم؟؟؟!!!وای اصلا حوصله مهمون ندارم.همه بدنم درد میکنه.همش تقصیر دایی بزرگمه که سرما خوردم.ای خــــــــــــــــــــــدا!!!!آخه الآن وقت سرما خوردن بود؟؟!!!! 
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:20 توسط : آیدا