......این روزا خیلی داغونم.دیگه هیچ روحیه و انگیزه ای برای زندگی کردن ندارم!!!!واقعاً سوختم تمام شده! از دست قلب و احساس و عقلم کلافه شدم....هر کدومشون یه سازی میزنند و من نمیدونم به سازه کدومشون برقصم! بازم افتادم تو یه بحران احساسی و ذهنیتی که اگه دست از پا خطا کنم خیلی چیزارو میبازم.دیروز یه آدم عصبی٬بی حوصله٬افسرده و مضطرب بودم!یکی از دوستام....
گفت:چته؟؟!
گفتم:اعصابم ریخته به هم!دلم گرفته!!!
گفت:چرا؟!شکسته؟!
گفتم:آره!
گفت:چندتا ترک برداشته؟!چندتا تیر خورده؟؟!
گفتم:۲تا!!!
گفت:پس الآن ۴ تکه شده؟!
گفتم:نه! ۲ تکه!
گفت:پس ۱ تیر خورده و از وسط نصف شده؟!
گفتم:آره ۱ تیر خورده که الآن شده ۲ قسمت!
گفت:داره اذییتت میکنه؟
گفتم:آره!شدیداً دارم زجر میکشم!
گفت:کدوم تکش عذابت میده؟!
گفتم:نیمه ی احساسم!داره میپیچونتم!داره خردم میکنه!حوصله هیچ کس و هیچ چیزو ندارم.
گفت:عیب نداره.لازمه!باعث میشه قدر هردوشونو بدونی٬هم احساست و هم عقلت.
گفتم:یعنی چی؟!!!
گفت:یعنی هیچ کدوم بدون اون یکی نمیتونه سالم باشه!
گفتم:احساسم داره بازیم میده!داره دیوونم میکنه!
گفت:خب همین باعث میشه یه کم جدییت و مقابله رو یاد بگیری!
گفتم:این با بقیه فرق داره٬یه زخم عمیق و قدیمیه!خاطرات هم جزئشه!
گفت:خب پس جدی باهاش رفتار کن که جرأت نکنه بازیت بده!زخم و احساسای قدیمی همیشه دردشون بدتر از بقیه است!!!مواضب باش!!!
همون لحظه این جمله اومد تو ذهنم و با خودم گفتم:
"یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند٬ طلب عشـــــــــــق به هر بی سروپایی نکنیم......!!!!"
ولی فایده نداره!من حوصله هیچ کس و هیچ چیز و هیچ احساسی رو ندارم!چون فعلاً نه عشقی هست و نه طلب عشقی.....!!!
التماس دعا....!!!![]()
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:13 توسط : آیدا

