تبليغاتX
نوری در ماه
نوری در ماه
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
پیچیدگی یک انسان...!!!

نمیدونم شاید اینا خصوصیات متولدین آذر باشه که تا این حد از لحاظ احساسی، پیچیده و متغیر هستند.جدا از اون دوره های ماهانه،یه لحظه خوشحال خوشحال و یه لحظه غمگین و افسرده،یه لحظه از فرط هیجان در پوست خود نگنجیدن و یه لحظه فرو در افکار و احساس و روح بودن و گذراندن لحظه ها به طور آروم و بی صدا (البته من خیلی بهتر شدم چون سعی کردم حد تعادل رو توی خودم تقویت کنم ولی هنوز....).یه جمله کافیه برای شیرینی لحظات و یک کلمه کافیه برای شکستن و فرو ریختن تمام احساسای مثبت و به وجود آمدن و رشد یه حس منفی نسبت به خیلی ها.مثل بچه ها که با یه مسئله خنده دار با تمام وجود قهقهه میزنند و از طرفی با کوچکترین برخوردی آنچنان اشکی میریزند که من بارها خودم از شدت دلسوزی، اشکم در اومده.من بچه ام.خیلی بچه.تمام احساسا و خصوصیات یه کودک 3، 4 ساله رو به سادگی توی خودم پیدا میکنم.احساسم به اطرافیانم،شیطنتم،دلم و.... .کودک درونم تو 3، 4 سالگی متوقف شده و رشد نکرده.

هر دفعه وقتی تو جمع هستم و یا با دوستام لحظات به ظاهر خوبی رو دارم بلافاصله بعد از اتمام دیدار به فکر عمیقی فرو میرم و میبینم نه! بازم همون دغدغه ها همرامه.بعدش کلی احساس پوچی میکنم و میبینم فایده ای نداره.این دلخوشی ها در لحظه ست و واسه من یکی که دوام نداره.عذاب وجدان میگیرم،دلم میگیره از این پوچی ها،دلم میسوزه.برای همه جوونایی که به این پوچی میرسند ولی میخوان از راه دیگه که فایده ای هم نداره جبرانش کنن یا به عبارتی خودشونو بزنند به کوچه علی چپ و بیخیال همه چیز بشند و نیازهای طبیعیه سنشونو از راههای به درد نخور ارضاع کنند.نمیدونم شایدم اونا واقعاً از این طریق تخلیه روحی و احساسی میشند ولی من که فقط به پوچی میرسم و بعدش میبینم تنها دلیلی که میتونه این پوچی رو محو کنه خداست.خدا و فقط خود خدا......

 

میدونم عمرم داره تلف میشه، قدر لحظات خوبه زندگیمو نمیدونم.میدونم از عقلم آنچنان که باید و شاید استفاده نمیکنم؛ دیدم نسبت به خیلی مسائل اشتباهه؛ خیلی بهتر از اینی که هستم میتونم باشم ولی تلاشی برای بهتر شدنم نمیکنم؛ میدونم از این همه نعمتی که خدا بهم داده، درست و حسابی و درحد خودم تشکر نمیکنم؛ هنوز اندر خم خیلی از کوچه های احساس و عقل و منطقم موندم.میدونم میتونم قانونای زندگیمو محکم تر و جدی تر پیروی کنم.میدونم وقتی به بمبست فکری و احساسی میخورم، خودم کم کم خرد و آب میشم و با اینکه میدونم راه حلی داره ولی حتی تلاشی هم برای رهایی نمیکنم.میدونم میدونم.همه اینارو میدونم ولی چرا؟! این چرا به حدی بزرگه که الآن حدوداً بیش از نصف حجم مغزمو گرفته، البته همراه با یه علامت سوال بزرگ تر از خودش.....!!!

 

از خودم بدم اومده.از این همه بی توجهی به روح و درونم؛ از این همه نامتعادل بودن اوضام؛ این همه سلیقه های مختلفم برای اساس و پایه زندگیم؛ ما کجاییم؟! داریم کجا میریم؟!

واقعاً خیلیامون اصل رو ول کردیم و شدیم مریدای جون جونیه فرع.خودم ادعایی ندارم ولی دارم دق میکنم از این همه فرعی گرایی؛ از این همه بی توجهی برای هدف زندگیامون؛ از این همه توجیهات و دلیلای الکی برای گول زدن خودمون؛ دارم دق میکنم از این همه ترس از واقعیات و آماده نکردن خودمون واسه مبارزه با اون؛ از این همه سرسری گرفتن قانون دنیا و زندگی؛ دارم دق میکنم از این همه صاف صاف راه رفتن و حتی یک لحظه به مرگ هم فکر نکردن؛ یه روزم من میرم زیر این خاک و فقط سنگ قبرم میشه نماینده ی حضور مادیم تو این دنیا؛ یه کوچولو هم که شده باید یه تکونی به خودمون بدیم و اصلییات رو هم ببینیم و تا حد ممکن از فرعیات دور بشیم.من واقعاً دیگه بریدم.واقعاً خسته شدم از این همه نقاب های رنگی رنگی که رو چهره ی خودمون و آدمای اطرافمون می سازیم...!هدفمون از این عمر چیه؟!!!واقعاً لازمه بعضی وقتا یه سری به قبرستان بزنیم....!!!

 

 شاید اینا بهانه ای باشه برای یه مدت تنهایی و فکر کردن به همه این دغدغه ها؛ یه مدت خلوت کردن حسابی با خودم.تا الآن بد پیش نرفتم ولی کافی نیست.به نظرم همین مسائل به ظاهر پیش پا افتاده و ساده، که خیلی ها شاید توجهی هم بهش نکنند میتونه خیلی موثر و جدی باشه.

خیلی بیشتر از اونی که فکرشو کنیم......!




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:10 توسط : آیدا

RSS