تبليغاتX
نوری در ماه
نوری در ماه
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
هفته ی رنگی....!!!

وای این هفته چه هفته ای بود!!!کلی اتفاقات جورواجور افتاد که مهمترین اونا از اول هفته به ترتیب به شرح زیر میباشد:

 

- پیک نیک جمعه و امتحان زبان که ناپلئونی نمره آوردم : چون خانواده، طبق معمول بدون هماهنگی با من برای جمعه برنامه ریزی کرده بودند که با خالم و دخترخالم اینا به پیک نیک برند،منم که نمیدونستم (البته نبودم که بدونم(، حالا شنبه هم میان ترم زبان داشتم.هیچی هم نخونده بودم.همشو گذاشته بودم برای جمعه.صبح بلند شدم مثل دخترهای خوب درس بخونم دیدم مامانم خیلی ریلکس داره وسایل جمع میکنه و به من میگه آماده ای؟!داریم میریماااا !!! منم که شُکه شده بودم و یک کلمه هم نخونده بودم نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم! گفتم من نمیام. جالب اینجا بود که مهمون ما هم بودند یعنی ما میزبان بودیم و اگر نمیرفتم خیلی بد میشد ولی گفتم نمیام که دیگه دخترخاله بزرگم اومد بالا گفت: اگه نیای ما هم نیمیریم؛ بابا بیا اونجا بخون؛ گفتم نمیشه! گفت چرا برو یه جای خلوت بشین بخون؛ تو طبیعت بهتر میتونی بخونی.(تو دلم گفتم آره جون عمم! منم بیام تو طبیعت و برم درس بخونم!!!) خلاصه دیگه خالم هم اومد کلی اصرار کرد که بیا و اگه نیای بهم خوش نمیگذره ولی هیچ کدومشون احساس منو نداشتند که هم دوست داشتم برم و هم اینکه عذاب وجدان درس نخوندن اذییتم میکرد چون این استاده هم نمیشد زیاد بهش اعتماد کرد.خلاصه دیدم دیگه این همه اصرار میکنند زشته نرم و گفتم حالا میان ترم رو یه کاریش میکنم.جنگی آماده شدم و کتابمو برداشتم ولی هی به خودم میگفتم حالا خیلی هم میخونی که کتاب بر میداری!!!؟خلاصه رفتیم. بعد از نهار دخترخاله و پسرخاله هام گفتند بیا بریم والیبال! گفتم چند صفحه میخونم و میام.خلاصه الکی یه نگاهی بهش انداختم و رفتم.کلی خوش گذشت ولی خیلی خسته شدیم. 2بار هم پام پیچ خورد  تقصیر پسرخالم شد. خلاصه وقتی اومدیم خونه من مونده بودم با کلی خستگی و درسهای نخونده و امتحان شنبه. بالآخره فرداش با اینکه یک درس رو نخونده بودم رفتم سر جلسه ولی جای تعجبش اینجا بود که نمرم واقعاً خوب شد. وای خودم مونده بودم! کلی ذوقیدم چون واقعاً قبلش استرس داشتم و همه مطالبی رو هم که خونده بودم رو از یادم برده بود و هر چی زدم از یادگیری های دوران جوونی بود.....یادش به خیر!

 

- توهین به مقدسات از جانب دانشجویان دانشگاه امیرکبیر! :سه شنبه که رفتم دانشگاه دیدم توی پله ها شلوغه و چند تا اعلامیه هم به دیواره!!! کلاسم دیر شده بود. فقط تیتر بزرگی که نوشته بودند رو خوندم (سه روز عزای عمومی!!!). اتفاقاً کلاس اندیشه 2 هم داشتم.رفتم دیدم استاد نیومده. از دوستام پرسیدم: چی شده؟! گفتند ما هم زیاد نمیدونیم جریان چیه! بعد با بچه ها قرار گذاشتیم که استاد که اومد بحث آزاد راه بندازیم تا برامون توضیح بده. خلاصه استاد اومد بعد شروع کردیم، گفت مثل اینکه 4 مورد رو بردند زیر سؤال:1- مسئله حجاب 2- مقدس بودن امیرالمومنین 3- خطا ناپذیر بودن حضرت رسول(ص) 4- مسئله ی ظهور آقا امام زمان(عج). وقتی توضیح داد و بعدش هم رفتم اعلامیه ها و جریان رو خوندم واقعاً متأسف شدم و با تمام وجودم تأسف خوردم به حال این دانشجوها، واقعاً کی باید پاسخگوی این جور طرز فکر ها باشه؟! پاسخگوی این طرز فکر ها اونم تو یه کشور اسلامی!!!؟ سه روز که سهله باید یک هفته یا بیشتر عزای عمومی بگیریم.خلاصه این موضوع باعث شد تا استاد گرامی قید درس رو بزنه و بره سراغ دیگر مشکلات و بحران های جامعه که مخصوصاً تو این چند روز اخیر شدت گرفته. اینم از کلاس اندیشه این هفته که پرید هر چند بی ارزش هم نبود.

 

- رفتن به دندانپزشکی اونم از اون رفتنا که تا یکی دو هفته، درد و اثرش به جا میمونه؛ این دفعه که رفتم، دکترم تا تونست رو دندونام کارای عجیب غریب انجام داد. الآن این جانب در دوران درد شدید دندان به سر میبرم که عوارض ناشی از آن ضعف در خوردن غذا به علت درد و همچنین گرسنگی میباشد که با همکاری مامانم کمی از این مشکل (گرسنگی) کاسته شده.

 

- تغییر احساسم نسبت به خیلی ها : اوضاع برخورد و طرز فکرم نسبت به خیلی ها عوض شده ،احتمالاً الآن تو همون دوران واقع بینانه هستم (دوران خوبه ) البته این واقع بینی هم میتونه مثبت باشه و هم منفی که یکی از جهات مثبتش اینه که فعلاً با زندگی و روزگار شخصیم به بهترین حالت ممکن سر میکنم و با هم خیلی ملایم و منطقی کنار میایم و از جهت منفی هم اینه که تو یکی دو هفته ی اخیر از این مملکت و حکومت متنفر و خسته شدم.حالم داره ازش به هم میخوره.از این همه تناقض و حرف های ضد و نقیض و...... نه میتونم از خاکش دل بکنم و فراموشش کنم نه میتونم دیگه توش زندگی کنم.حیفه ایران!!! دلم براش میسوزه.......

 

- و آخرین واقعه هم موافقت همسر دوست باردارم برای نگه داشتن بچه اش : آقا بعد از کلی حرص که به دوست بیچاره ی من داده حالا راضی شده که مسئولیت شریف پدر شدن رو بپذیره (مردا همینن،برای موافقت با هر کاری قبلش آدمو حسابی میجزونند حتی اگر مقصر هم خودشون باشند  ) خلاصه کلی ذوق کردم براش و از صمیم قلبم خوشحال شدم.

 

تا حالا شده به خودتون قول بدید که با یکی یه جور دیگه برخورد کنید ولی نشه و دوباره در اولین برخورد مثل قبل یا حتی بدتر هم بشید؟!!!

تا حالا شده خودتونو بُکشید که یکی حرفتونو بفهمه ولی بعد از کلی صحبت کردن ببینید نه بابا! هنوز همون آشه و همون کاسه و اگرم فهمیده باشه به روی خودش نمیاره!؟

تا حالا شده روی صدم لحظه های زندگیتون برای انجام یه کاری حساب کنید و تا میتونید عجله کنید و بعدش ببینید اون صدم لحظه ها و جون کندن ها اصلاً فایده ای نداشته؟!!!

تا حالا شده از یه موقعیتی متنفر باشید و همیشه ازش فرار کنید بعد مدام براتون پیش بیاد؟!!!

تا حالا شده افسرده باشید و حوصله هیچ کاری رو نداشته باشید و همین مسئله هم بیشتر کلافتون کنه؟!!!

تا حالا شده تصمیم بگیرید یک هفته کامل قید دانشگاه و اطرافیان رو بزنی و خودت باشی و خودت؟!!!

تا حالا شده .........؟؟؟؟؟؟

اگر نشده که چه بهتر چون به جز زجر هیچی دیگه توش نیست؛ اگر هم شده که باید بگمwow !!! چه تفاهمی.....!!!!!!!!!!.




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:6 توسط : آیدا

RSS