تبليغاتX
نوری در ماه
نوری در ماه
یکشنبه پنجم فروردین 1386
دو سه روز اول سال 1386.....

دیشب رسیدیم.دو سه بار٬بارو بندیلمونو بستیم که بیایم ولی نشد.هی کار و گرفتاری پیش میومد.وای 2بارش که با همه خداحافظی هم کردیم ولی باز موندگار شدیم.خلاصه٬ سفر 2 روزه ی ما٬ ۴روز به طول انجامید.ولی دیروز دیگه اومدیم.وای جاده غلغله بود.مثل صف مورچه ها که پشت سر هم راه میوفتند.طرف ما که داشتیم میرفتیم٬تا یه چند کیلومتر اصلا ماشینهای جلویی به خاطر چراغها و پشت سر هم بودن٬مشخص بودند.ماشین های روبرو هم که ماشاالله تا تونستند چراغ به خوردمون دادند.اصلا انگار نه انگار که تو جاده ایم.هیچ اثری از غربت جاده نبود.انگار تو شهریم و تو خیابون داریم میریم.به دروازه قرآن که رسیدیم که دیگه غوغا بود.ترافیک واقعا سنگین بود.

 

سال تحویل امسال فقط من و خالم و پسرعموی پسرخالم بیدار بودیم و بقیه به خاطر خستگی و سختی نبودن مامان بزرگ خواب بودند.به خاطر فوت مامان بزرگم وعزادار بودن سفره ننداختیم.3 تایی جلوی تلویزیون با دعا و راز ونیاز با خدا سال 1386 رو تحویل کردیم.این خالمو خیلی دوست دارم.خاله بزرگمه.بعضی وقتا واقعا بهش حسرت میخورم نه به خاطر زندگی و موقعیتش بلکه به خاطر صبر و حوصله و مقاومتش تو زندگی.آخه خالم تو زندگیش خیلی زجر کشیده.شوهرش 4 سال پیش سکته مغزی کرد و با اینکه در دوران سلامتش٬کم٬خالم و بچه هاشو حرص نداد ولی بعد از این اتفاق٬ خالم بدون هیچ چشم داشت و تلافی ٬بهش بیشتر ازهمه محبت و رسیدگی کرد و میکنه.آخه بنده خدا اوضاش خیلی وخیمه.اصلا نه میتونه خودش راه بره٬نه میتونه درست حرف بزنه.کسی که تا 4 سال پیش سری بین سرا داشت و یه خانواده و یه بازار از لحاظ اعتبار و برتری و ثروت روش حساب میکردند الآن افتاده یه گوشه خونه و هیچ کاری نمیتونه بکنه و همه کارا و زندگیش دست بچه هاشه و دائم از اینو اون حلالیت میطلبه.واقعا مرگ برای چنین افرادی یه نعمته٬تا اینکه زندگیه اینجوریو تحمل کنند.ولی خالم اصلا به روش نمیاره و مثل گذشته٬هم هواشو داره و هم بهش احترام میزاره تا حدی که شوهر خالم حاضر نیست بدون خالم جایی بره و اجازه نمیده بچه هاش ببرنش.این از این.پارسال هم همین خالم پسر 30 سالشو اواخر دی از دست داد و آرزوی داماد شدن پسر دومش به دلش موند یعنی پارسال هم عید نداشت و با یه داغ بزرگ سال 1385رو تحویل کرد ولی یه سفره کوچولو انداخت! امسال هم که مامان بزرگم اوایل بهمن فوت کردند٬یعنی به عبارتی خالم مونس و همدم سختیاشو هم از دست داد.امسال خالم بهم گفته بود اگه برای تحویل سال بیدار شدی بیدارم کن آخه خیلی به این مسائل اعتقاد داره.موقع تحویل سال یه غم خیلی بزرگ تو چشماش موج میزد.2 سال عزادار و 4 سال هم نگهداری از کسی که سالها جیگرشو خون کرده بود ولی با این حال سعی میکرد هیچ کس از غم بزرگی که مثل مار رو سینش چمبره زده بود باخبر نشه.اون موقع ها هم٬خالم زیاد از زندگی و شوهرش انتقاد نمیکرد و همیشه خداروشکر میکرد ولی همه میدونستیم چه رنجی رو تحمل میکنه چون بچه هاشم آنچنان دوای دردش نبودند مخصوصا پسر سومیش که تا تونست خالمو جزوند هر وقت هم خالم چیزی میگفت مشخص بود که دیگه خیلی داغونه و واقعا صبرش تموم شده.همه دوسش داریم چون میدونیم چقدرخانوم و آبرودار و پاکدامن و رئوفه.اونم میگه من تو کل خواهر و برادرزاده هام٬آیدا و سارا و محمد رو از همه بیشتر دوست دارم.همیشه هم میگه قدر زندگیتونو بدونید و تا میتونید آرامش داشته باشید.حالا غرض از این حرفا اینه که همین زنی که این همه رنج و سختی رو تحمل کرده٬خواهراش که مامان بنده و اون یکی خالم هستند رو دلداری میده و یه بار شنیدم به مامانم گفت:من که دیگه نباید به شما بگم با این زندگی!!!شما باید خودتون بدونید که گریه و زاری دیگه فایده نداره نباید اینقدر غصه بخورید.اینو که شنیدم دلم آتیش گرفت.میخواستم همون لحظه زار بزنم.به نظرم انسانهای اینجوری که این همه با سختی های زندگی دست و پنجه نرم کردند واقعا به این نتیجه رسیدند که زندگی ارزش خیلی چیزارو نداره!!!!

 

نمیدونم چرا هر سال موقع تحویل سال ناخودآگاه اشک میریزم؟!شاید به خاطر نگاه کردن به گذر یک سال دیگه از عمرم و استفاده نکردن آنچنانی از لحظات وفرصت های خدادادی و یا شایدم به خاطر بررسی خودم درعرض چند ثانیه تحویل سال و پی بردن به تغییر نکردن آنچنانی در وجودم باشه ولی هیچ وقت جواب درستو نفهمیدم چون یه احساس عجیبه و اصلا نمیشه در ورای کلمات تعریفش کرد.خب هر کسی یه انتظاری از خودش داره و نسبت به انتظاراتش خودشو میسنجه.

 

 

یه سرمای شدیدی خوردم که نگید و نپرسید.اصلا صدام در نمیاد.گوشام هم سنگین شدند.صدام که میزنن نمیشنوم.فردا هم قراره یه لشکر برامون مهمون بیاد(دخترخالم با تمام خوانواده شوهرش)نمیدونم با این اوضاع و سر و وضع سرما خوردگی باید چکار کنم؟؟؟!!!وای اصلا حوصله مهمون ندارم.همه بدنم درد میکنه.همش تقصیر دایی بزرگمه که سرما خوردم.ای خــــــــــــــــــــــدا!!!!آخه الآن وقت سرما خوردن بود؟؟!!!!


لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:20 توسط : آیدا

RSS