با اینکه عاشق زمستونم ولی از موقعی که به این خونه اومدیم همیشه از پاییز سال قبل برای اومدن بهار و تابستون سال دیگه بیتابی کردم چون واقعاً لذت و طبیعتی که از منظره نصیبم میشه رو حاضر نیستم با هیچی تو زندگیم عوض کنم.حتی اگر ساعت ها و روزها تو خونه تنها بمونم و بیرون نرم با نگاه کردن به طبیعت و فکر کردن به خیلی چیزها وقتم به بهترین حالت ممکن میگذره.حتی شب ها هم حاضرم ساعت ها بیدار بمونم ولی منظره زیبای آسمون رو از دست ندم.دقیقاً مرز بین زمین و آسمان به وسیله خط منحنی شکلی که ناشی از برآمدگی های مرتفع کوه هست از هم جدا میشه.گاهی وقت ها ابر هم به این مرز٬پیوند میخوره و ظاهرشو بیش از پیش دیدنی و فوق العاده میکنه.حالا که اخیراً باران هم اومده و سبزه ها سرک کشیدند.انگار کوه پارچه ی چمنی و سبزی روی خودش کشیده.بهترین و آرام بخش ترین لحظات زندگیم همین زمان هست که طبیعت٬مجبورم میکنه از زندگی لذت ببرم و خدارو بیشتر کنار خودم احساس کنم.خیلی وقت ها خودم و روحم٬با دیدن این منظره کلی با هم گپ میزنیم.
پرده رو کنار میزنم و از پنجره ی درمانند اتاقم به منظره روبرو خیره میشم.تا چند لحظه قبل بارون شدیدی همراه با تگرگ زمین رو سیراب کرد ولی آروم شد.در اون لحظه آرامش عجیبی همه وجودمو میگیره.با این که سرما خوردم ولی بدجوری دلم میخواد برم تو تراس اتاقم و این صحنه رو بدون مانع شیشه ببینم.میرم بیرون.نسیم خنکی آروم از رو صورتم رد میشه.یه نفس عمیق میکشم ولی چون سرما خوردم زیبایی و لذتشو نمیتونم حس کنم ولی کاملاً متوجه میشم هوا به بهترین حالت ممکنه.یه نگاه به آسمون میندازم.اشکام خودبه خود و آروم جاری میشند.دوست دارم تا می تونم گریه کنم ولی نمیشه.روحم نیاز داره آروم اشک بریزه.همینطور که ایستادم بر میگردم و چون چراغو خاموش کردم تصویر خودمو از تو شیشه رفلکس اتاقم میبینم.به شیشه ی آینه مانند نزدیک میشم.زل میزنم به خودم.به صورتم و اشکام لبخند میزنم.همیشه وقتی اشکامو تو آینه میبینم بهشون میخندم_نگاشون میکنم و بهشون لبخند میزنم_دلم براشون میسوزه که گیر کی افتادند!! از تو شیشه یه نگاه به پشت سرم میکنم و دشت وسیع و کوه بلند روبری اتاقمو میبینم.دلم برای خودم میسوزه که با این سنم و با این همه سال٬هنوز اندر خم خیلی از کوچه ها موندم.....این روزا خیلی سرنوشت و آخر عاقبت زندگیم داره مغزمو مشغول می کنه و از این جهت خیلی اتفاقات هم در همین زمینه برام می افته یعنی به عبارتی خودم خیلی دارم برای خودم بار و بُنه جمع میکنم.حالا چه منفی یا مثبت فرقی نداره ولی ظاهراً اکثرشون کارای نادرسته که بعدش تا یه مدتی دست از سر خدا برای بخشش و عفو مجدد بر نمی دارم.کارها و گناهانی که خیلی وقتها میتونم برای مقابله باهاشون سعی کنم ولی حیف که صبر و تحمل ندارم و زود میشکنم.بعدش هم کلی خودمو سرزنش می کنم.حتی گاهی وقت ها حالم از خودم به خاطره نداشتن جدییت در منعشون به هم می خوره.....این روزها یه مسئله ای٬سخت ذهنمو درگیر کرده٬هرچند همیشه این موضوع٬دغدغه ی اصلی من بوده ولی یه چند وقتیه که داره اضطرابمو بیشتر میکنه.بعضی وقت ها تعجب می کنم که من حتی جرأت و مجال رویاپردازی هم ندارم که حداقل اونجا آرامش داشته باشم چون هیچ وقت نشده بدون دغدغه و با اطمینان برم تو رویاهام٬دائم یه موضوعی مزاحمم شده و تو اوج رویاها سررسیده و همشونو همون موقع متلاشی کرده و بعد منو با یه کوله بار دغدغه و اضطراب برای رویارویی با خیلی از واقعیت های تلخ٬تنها گذاشته......وقتی به منظره ی روبروی اتاقم نگاه میکنم و این همه زیبایی و برکت رو میبینم واقعاً از خودم٬کارام و.....در مقابل خالقم خجالت میکشم.واقعا به چه امیدی منو نگه داشته؟!
مهمونامون رفتند ولی از فرداش رفت و آمدهای فامیل و آشنایان همدیاری نذاشت تنها باشم.بد نبود.خوش گذشت.خانوادگی رفتیم پیک نیک های متنوع و دیدنی.یعنی به عبارتی تعطیلات و استفاده از عیدمون شد 4 روز آخر.البته با بارونی که دیروز اومد٬ ۱۳به در جایی نرفتیم و همه خونه ی ما دعوت بودند و به عبارتی 13به منزل رو به جا آوردیم.ظاهراً از فردا همه ی کلاسامون تشکیل میشه و استادای active مون تشریف میارند چون کلاساشون امروز تشکیل شده.وای یعنی من باید تا شنبه فقط برم سر کلاس فیزیک و ریاضی.اَه
.سرماخوردگیم هم هنوز خوب نشده.البته انصافاً رعایت هم نکردم ولی چه ربطی داره بابا؟؟؟!!!کلی وقته اومده.کنگر خورده لنگر انداخته!!!![]()
.البته جهت اطلاع بگم که ویروسی تشریف دارن و از اونجایی که سرما خوردگی های ویروسی خوش مهمان اند ظاهراً حالا حالاها در خدمتشون هستیم....!!!![]()
.
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:26 توسط : آیدا

